آرایشگاه

: روز یک شنبه 15 فروردین به پیشنهاد یسنا خانم رفتیم آرایشگاه. قبل تر یعنی سال گذشته و قبل از عید خیلی اصرار کردم که بیا بریم آرایشگاه و موهاتو کوتاه کنم ولی فایده نداشت و اصرارهایی بی مورد بود. تا اینکه نقشه ای کشیدم که به صورت غیرمستقیم جواب بگیرم و جواب هم گرفتم. خودم به ناچار رفتم و موهامو کوتاه کردم. و اندر حکایات موهای  کوتاه و خوب بودن اون براش هر روز می گفتم و کم کم دیگه هیچی نگفتم. تا اینکه وسطای عید بود که خود یسنا جونم گفت مامان بعد عید بیا بریم موهامو کوتاه کنیم. یک روز رفتیم که آرایشگاه بسته بود. روز یک شنبه رفتیم که باز بود و خانم آرایشگر گفت چه مدلی می خوای برات کوتاه کنم؟ یسنا گفت مثل موهای مامانم. مدلش آلمانی کوتاه بود. موقع کوتاه شدن، آرام و بی صدا روی صندلی نشست تا تمام شد. یک لحظه تو آینه نشونش دادم ولی هیچی نگفت. وقتی سوار ماشین شدیم و موقع پیاده شدن خودش رو توی آینه ماشین دید و وقتی رفتیم بالا خوشو دقیق تو آینه دید زد زیر گریه. که چرا موهام اینقدر کوتاه شده ولی موهای تو بلندتره.. خلاصه با کلی حرف و حدیث و رفتن به حمام و مزایای موی کوتاه ساکت شد. فردا صبح که می خواست بره مهدکودک، گفت نمی رم برم مهد بچه ها به من چیزی می گن و دوباره گریه کرد. با کلی صلوات راهی مهد شد و قولش دادم که به خانم مربیشون بگم که برای بچه ها توضیح بده. رفتم توی مهد و به مربیشون گفتم که چی شده و گفت خودم قبل از اینکه بچه ها چیزی بگن باهاشون صحبت می کنم. ظهر که رفتم دنبال یسنا، خوشحال بود. فهمیدم که از بچه ها چیزی نشنیده یا اگرهم شنیده جزئی بوده و زیاد تاثیری تو روحیه اش نگذاشته است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.