اگر روزی خواستید بچه‌دار شوید…

موهای بلند خرمایی. دختری نوجوان. اهل تهران. مادرش امریکا زندگی می‌کند. ساعت 12 شب زنگ زد به پدرش تا بیاید دنبالش که هم غذا بخرد هم برای خودش و ما مسواک. یک ساعت بعد با دست پر برگشت. با لهجه‌ی غلیظ تهرونی؛ "رفتیم فروشگاه. فروشنده به بابام گفت حاجی خوب به دخترت میر‌سیا! بابامم برگشت بهش گفت حاجی هفت جد و آبادته! حاجیا همه دزدن! بعد خودتم میگی که دختـَــــر! دختر تنها کسی‌ـه که در رو واست باز می‌کنه." چشم‌هایش شادی و رضایت را داد می‌زدند. خوشحال بودم که چنین حسی را در دنیا، حتی به‌جای من، تجربه می‌کند. لبخند زدم و گفتم "ای‌جان! مرسی بابا!"


پ.ن: دلم می‌خواهد تا ابد چیزی تایپ نکنم و پست قبلی برای همیشه اولین پست و آخرین ستاره‌ی خاموش وبلاگم بماند! اما چه‌کنم که ناگفته‌ها زیادند و حرف‌ها بسیار.
پست قبلی؛ حالا هروقت که بخواهم تو را می‌بینم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.