فصل بیست و دوم (رمان عشق واقعی)

فصل22
-درک کن دیگه محسن ، دختر خاله محترمت درخواست دوستی به من داده دیشب و اینم شمارش
محسن شماره رو گرفت و دید
محسن-عسل به یه شرط نمیرم همه چیز و به خاله بگم
عسل-چی؟
محسن-بیای تو گروه من و امین
عسل-من ارزومه با امین تو یه خط باشم
محسن-باید بخاطر ما با یه دختر مچ بشی و همه چیز زندگیش رو از زبونش بکشی
عسل-قبول ، بخاطر امین باشه
-محسن چی تو سرته.
محسن-به وقتش میگم ، اول بزار برا عسل همه چیز و بگم
ماجرای من و طناز و از سیر تا پیاز برا عسل خانم گفت و اونم قبول کرد و قرار شد از دو الی سه روز دیگه بره و شروع کنه دوستی رو با طناز
بعدشم عسل خانم خداحافظی کرد و رفت خونشون
-محسن فکرت خوبه اما من دلم شور میزنه
محسن-شور چی؟ این دختره الان تو مشت ماست
-باشه ، قبول
با اصرار محسن شب و خونشون خوابیدم و چون موبایلم و خاموش کرده بودم با تلفن ثابت محسن زنگ زدم و خبر دادم اما رسید به این سوال که خانوادم گفتن
چرا رفتی ، چی شد ، طناز خیلی ناراحت بودا
-این دختر فعلا به درد من نمی خوره ، اگر توی زندگیتون اضافیم میتونم برم
نه عزیزم ، من گفتم برایی که زود تر به مرادت برسی و گرنه از خدامونه هنوز پسر خونه و مجرد و البته پیشمون باشی
-من این دختر رو همراه با دین و یاد خدا می خوام
باشه هر جور راحتی
-پس من خونه محسنم ، فردا میام خونه ، خداحافظ
خداحافظ ، مواظب خودت باش
گوشی رو قطع کردم
محسن-امین خان عصبانیتت رو سر خانوادت خالی نکن
-بیا برو بابا
محسن خندید و قرار شد تا صبح برنامه دوستی عسل و طناز و بچینیم
اون شب تا صبح نخوابیدم و تا نماز صبح اون برنامه رو چیدیم ، مو لای درزش نمی رفت.
بعد از نماز صبح هم رفتم یه دو ساعتی خوابیدم و بعدشم از محسن تشکر و خداحافظی کردم و رفتم به خونمون
وقتی رسیدم مادرم برام صبحونه اورد ، خوردم
صدای زنگ تلفن خونمون اومد
مادرم-امین بیا شماره خونه طنازه
-ولش کن
مادر-بیا جواب بده ، بدو ببینم
-باشه
تلفن و برداشتم
طناز با بغضی گفت
طناز-سلام ، چرا گوشیت خاموشه...
-خب الان بفرمایید خانم مهرانی
طناز-دوباره شدم خانم مهرانی؟
-حوصله ندارم دیگه زنگ نزنین
طناز-امین به جون طناز این خواهشم و قبول کن
-بفرمایید...
طناز-فردا بیا پارک دیشبی ، ساعت 6 ، بزار اخرین حرف هامو بهت بگم اگه دیگه دوستم نداری...
-خداحافظ
گوشی رو قطع کردم و از مادرم خواستم دیگه گوشی و برنداره اگه شماره طناز بود
حدود ساعت 9 صبح زنگ زدم به محسن و قرار شد بریم پارک فلان
حدود ساعت 9/15 بود که رسیدم پارک محسنم بود و باهم رفتیم و نشستیم روی یکی از نیمکت ها
ماجرا رو بهش گفتم
محسن-پس عسل از پس فردا بره بهتره ، تو باید بری سر قرار چون می خواد حرف های اخرش و اون دختر بزنه
-طبق معمول قبول کردم
راه افتادم و رفتم به خونمون و گرفتم خوابیدم و مادرم برا ناهار صدام زد و بعد از ناهار هم دوباره خوابیدم اخه خیلی خسته بودم و دیشبش نخوابیده بودم
شب حدود ساعت 6 بلند شدم
مادرم با دیدن من بهم گفت که طناز چند بار دیگه هم زنگ زده به خونه گفتم که خوابی ، گفت که فردا بری به پارک
مادرم-امین فردا حتما برو
-باشه
رفتم بیرون و با محسن کمی بودم و حدود ساعت 10 اومدم خونه و خوابیدم
فردا چشمام که باز شد طناز اومد جلو چشمام از همون لحطه استرس شدیدی بر من حاکم شد
امروز یا از طناز جدا می شدم و یا باهاش میموندم
اون روز رو با استرس شدید تا وقت دیدار با طناز گذروندم و نیم ساعت زود تر رفتم و موبایلم رو از محسن گرفتم و سر وقت به پارک رفتم
دیدم که روی یک نیمکت با پدرش نشسته
رفتم جلو و سلام کردم
پدرطناز-سلام ، عزیزم
قرار شد که من و طناز قدم بزنیم و باهم حرف بزنیم
قدم زنان رفتیم و داشتیم قدم می زدیم وقتی قشنگ از پدرش دور شدیم ، طناز سکوت و شکست و خیلی بلند و پشت سرهم حرف میزد
طناز-اقا امین فقط بلدی که اذیت کنی ، اصلا درک نداری ، من عاشقتم ، نمیتونی این رو بفهمی ، چرا توجه نمی کنی ، منم احساس دارم ، چرا باهام نمی مونی ، ....
وقتی حرف هاش تموم شد با لبخندی خیلی اروم جواب دادم
-الان اروم شدی عزیزم
طناز-اره ، ببخشید خیلی صدام و بردم بالا
-حق داری ، طناز من باید یه چیز رو بهت بگم و بعدش ....
طناز-تو که همه چی رو قبلا گفتی اینم روش
-تو چرا من رو دوست داری؟
طناز-چون اخلاقد ، محبتت ، و خیلی ویژگی های دیگه داری ...
-ببین کسی که چیزی رو خلق می کنه خودش اون ویژگی ها رو بی نهایت بیشتر از اون موجود خلق شده داره ، قبول داری؟
طناز-اره
-پس خدا این ویژگی های من رو خیلی بیشتر از من داره ، خیلی ، چرا به اون توجه نمی کنی ، برو وقتی خدا رو شناختی بیا باهم و البته با خدا باشیم.
طناز دیگه پلک نمی زد ، جواب هم نمی داد ، انگار تو یه عالم دیگه بود ، حتی وقتی ازش خداحافظی کردم و از کنارش رد شدم جوابم رو نداد و بهم توجه ای نکرد و تو یه عالم دیگه بود .....

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.