۵۵۶- پنداشتمش که در میان چیزی هست

من فکر می کنم خوشبختی پذیرفتن باشد. پذیرشِ همین هیچ چیز سر جایش نیست اما به تخمم. نیستم. تمامِ نگرانی های دنیا هم جفت پا در تخمم اند. می دانید کجا به عمقِ فاجعه پی بردم؟ آنجا که چشم اندازِ دو ساله ام پر از نقشه های گنجی بود که نکردم یکیشان را هم تا انتها بروم. چرایش را درست نمی دانم. دل تنگ ام. برای؟ برای هیچ های بزرگی که بیچارگانِ دیوانه یا دیوانگانِ بیچاره برای خودشان می سازند. شاید باید آن ماگ لعنتی را به کسی می دادم. شاید باید پل های بیشتری را برای هرگز بازنگشتن می سوزاندم. و تراژیک ترین قسمتِ هر ماجرایی اینست که نمی دانیم! که هرگز نمی شود با اطمینان میزانِ درستی چیزی را سنجید. البته که منظورم چیز نیست. برای همین هم شاید بهتر باشد قوانینِ محکمی، ولو احمقانه، برای به آن ها چسبیدن داشته باشم. یا که جمع کنم این شر و ورها را و تا وقتی یک غلطِ حسابی در زندگی ام نکرده ام، یا دستِ کم احساسِ آنچنانی ندارم، کلمه ای ننویسم. نه اینجا و نه در سینه ی دوستانِ نامیرایم. 

+ رو قصه ی دگر کن...

++ من را ببخشید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.